تاريخ : پنجشنبه 18 مرداد 1397 | 20:31 | نويسنده : niliyon439

پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:


خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!


خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود...


پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!


رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو پخت.


سپس نشست و منتظر ماند...


چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد...

🥀 @Dr_Shareiaty

پیرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد


پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد


پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست


نیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز کرد


این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش دهد


پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت


نزدیک غروب بار دیگر درب خانه به صدا در آمد


این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد


پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد

🥀 @Dr_Shareiaty

شب شد و خدا نیامد...!


پیرزن با یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید


پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!


خدا جواب داد:


بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی...!


اری... خداوند در همین دستان نیازمندی است که بسوی تو دست نیاز گشوده اند!!